میگه تو هنوز بچه ای
میگه تو بی عرضه ای
فکر کنم راست میگه
من خیلی بی عرضه ام
من خیلی بد بختم
خیلی هم....
شاید نه...
شاید من یه نفرین شده ام...
آخه چرا همیشه اینجوری؟
چرا همیشه زندگیم تلخه؟
چرا؟
چرا نمیتونم روی خوشبختی رو ببینم؟
چرا تا ۲ روز میخوام شاد باشم ،تا ۲ روز زندگیم رنگی میشه ، آفتابی و روشن میشه ،دوباره ابرای سیاه میان؟
چرا این ابرای سیاه دست از سرم برنمیدارن؟
واسه همینه که از ابرای سیاه ،از بارون، از تاریکی متنفرم
چون همه زندگیم همین بوده
همیشه منتظر اون لحظه ای بودم که بارون تموم میشه، ابرا کم کم میخوان برن و نور خورشید یواش یواش از پشت ابرا پیدا میشه
چقدر اون لحظه رو دوست دارم
چقدر دلم میخواد این ابرای لعنتی منو ول کنن
چقدر حالم گرفتست
چقدر دلم میخواد یکی بود بغلم میکرد ، میگفت از چی میترسی
چرا غصه داری آخه
من کنارتم
تو که تنها نیستی
هرچی بشه من باهاتم ، آخه تو خدای منی، تو دنیای منی
من که تورو ول نمیکنم
از چی میترسی ، بابا هرچی بشه غمت نباشه، یه دنیا هم بخوان نمیتونن مارو از هم جدا کنن
من تا ابد کنارتم دلت گرم باشه...
اونوقت منم چشمامو میبستم با یه دنیا لذت از این حس خوب که دیگه هیچ وقت تنها نیستم توی بغلش آروم میگرفتم
چقدر دلم یه بغل با عشق میخواد
چقدر که توی دلم حسرت دارم...
برچسب:
نویسنده: رضا میرزاده